سلام امروزسه شنبه بودوما آخرین روزای کارورزی روسپری میکنیم .امروزاصلابهم خوش نگذشت آخه امروزرفتیم بیمارستان روانی ازصب تاحالاافسرده شدم چون داشتم دنبال یه مریض میگشتم تاشرح حال بنویسم تااینکه توپرونده یکیشون متوجه شدم دختره پزشک بوده وبعدازبیماریش دیگه نتونسته به کارطبابتش ادامه بده حس فضولیم بهم گفت بایدبرم باهاش صحبت کنم ولی وقتی رفتم بایه دخترلاغرباقیافه ی آشفته مواجه شدم که حتی نای حرف زدنم نداشت معلوم نبودچندبارزیردستگاه شوک لرزیده بودن. خدایابه خاطرتموم داده هات ونداده هات ممنونتم.الان که دارم این مطالبو تایپ میکنم بامهینوزهرانشسیم وجاتون خالی چای میخوریم
تاريخ سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392سـاعت
21:5 نويسنده زهراღღ