X
تبلیغات
طوفانی

طوفانی

سلام امروزسه شنبه بودوما آخرین روزای کارورزی روسپری میکنیم .امروزاصلابهم خوش نگذشت آخه امروزرفتیم بیمارستان روانی ازصب تاحالاافسرده شدم چون داشتم دنبال یه مریض میگشتم تاشرح حال بنویسم تااینکه توپرونده یکیشون متوجه شدم دختره پزشک بوده وبعدازبیماریش دیگه نتونسته به کارطبابتش ادامه بده حس فضولیم بهم گفت بایدبرم باهاش صحبت کنم ولی وقتی رفتم بایه دخترلاغرباقیافه ی آشفته مواجه شدم که حتی نای حرف زدنم نداشت معلوم نبودچندبارزیردستگاه شوک لرزیده بودن. خدایابه خاطرتموم داده هات ونداده هات ممنونتم.الان که دارم این مطالبو تایپ میکنم بامهینوزهرانشسیم وجاتون خالی چای میخوریم

تاريخ سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392سـاعت 21:5 نويسنده زهراღ
سلام ازامروزمیخوام خاطراتمو ودل نوشته هامو اینجا ثبت کنم تایه روزیکه خیلی دلم بر این دوران تنگ شد بیام سراغشون .من سیما هستم دانشجوی ترم آخرپرستاری.ازروزیکه اومدم تواین رشته یهش علاقه نداشتم همیشه عاشق پزشکی بودم ولی حالا میبینم چقدرخدابهم لطف داشته شایداینجوری باخدمت به مریضایه نرمه پای آخرتمم نوشته بشه.به هرحال دوران دانشجویی منم باهمه ی خوبیها وبدیهاش داره تموم میشه و۲۲روزدیگه باتمومشون خداحافظی میکنم.خیلی ناراحتم ازاینکه دارم ازبیمارستان وپرسنلیکه بهشون عادت کردم جدامیشم ازبچه های کلاس ُازبچه های خوابگاه وازهمه مهمتر دوستای هم اتاقیم .ازیه طرفم خوشحالم که دیگه طرحم شروع میشه ومیشم یه نرس کامل .

 

تاريخ یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392سـاعت 22:56 نويسنده زهراღ
تاريخ پنجشنبه پانزدهم فروردین 1392سـاعت 18:12 نويسنده زهراღ
تاريخ پنجشنبه پانزدهم فروردین 1392سـاعت 18:8 نويسنده زهراღ


بدرود
تاريخ یکشنبه سیزدهم اسفند 1391سـاعت 20:7 نويسنده زهراღ
تاريخ شنبه پنجم اسفند 1391سـاعت 0:28 نويسنده زهراღ
تاريخ شنبه پنجم اسفند 1391سـاعت 0:19 نويسنده زهراღ
تاريخ شنبه پنجم اسفند 1391سـاعت 0:15 نويسنده زهراღ
تاريخ شنبه پنجم اسفند 1391سـاعت 0:11 نويسنده زهراღ
تاريخ شنبه پنجم اسفند 1391سـاعت 0:8 نويسنده زهراღ
яima